تبليغاتX
روز نوشته های یک امدادگر

روز نوشته های یک امدادگر

امدادگری فقط یک حرفه نیست ، سراپا عشقه ...

مدتی به روز نیستم ....


سلام خدمت همه دوستان عزیز

در حال ارتقاء سایت نجاتگر به نسخه جدید هستیم

از همین جهت مدتی هست موفق به بروز رسانی نشدم

در ضمن خوشحال میشیم از نظرات شما دوستان عزیز بهره مند بشیم



جا داره از همه دوستان ، مدیران سایت و برو بچه های گل تیم نجاتگر که این مدت زحمات زیادی رو برای به روز رسانی و ارتقاء سایت کشیدند سپاس و قدردانی کنم (به استحضار میرسونم که عملیات بروزرسانی حداقل تا دهه فجر به طول خواهد انجامید)

+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 11:27 توسط سـینا

مانور زلزله یا خود زلزله ؟؟؟

 

مانور زلزله یا خود زلزله ؟؟؟


برای آموزش و سازماندهی دانش آموزان جهت اجرای مانور زلزله به یکی از مدارس ناحیه دو شیراز اعزام شده بودم.

دو روز فرصت برای آموزش و تیم بندی داشتیم و روز سوم هم روز برگزاری مانور و ماحصل زحمات روزهای قبل.

ماشالله به جونشون اینقدر سوال میپرسیدن که دیگه فرصتی برای اموزش باقی نمی موند.

به هر سختی که بود آموزش پناهگیری و نحوه خروج پس از زمین لرزه رو به کل دانش اموزان مدرسه آموزش دادیم.

چند تا تیم رو هم برای انجام عملیات های امدادرسانی مشخص کردیم و هر گروه آموزش های اطفاء حریق ، کمک های اولیه و حمل مصدوم رو ظرف این مدت کوتاه فرا گرفتند.

روز سوم که روز اجرای مانور اصلی بود فرا رسید

تعدادی ناظر و بازرس هم از اداره آموزش و پرورش ، جمعیت هلال احمر و استانداری برای شرکت در مراسم در مدرسه حضور به هم رسونده بودند

برای آخرین بار کل نقشه برنامه رو با همکاران و بچه های تیم های مدرسه بازبینی و مرور کردیم تا اشکالی به وجود نیاد

چنددقیقه قبل از شروع ، وارد راهرو مدرسه شدم تا از نزدیک به بررسی وضعیت فعالیت بچه ها بپردازم و در صورت لزوم به اونها کمک کنم

زنگ مانور به صدا در اومد

صدای جیغ و فریاد بچه ها سر به فلک گذاشت

مغزم داشت از جا در میومد از شدت سر و صداها

بر خلاف آموزش های داده شده تعداد زیادی از دانش آموزان از کلاسهای خودشون بیرون اومدن و شروع کردن به دویدن و خروج از سالن مدرسه

منم فقط داد میزدم : فرار نکنید ! برید توی کلاسهاتون ؛ پناه بگیرید ....

در همین حین یکی از دانش آموزان که خیلی تپل بود روی زمین افتاد و شش هفت نفر هم پس از برخورد با اون یکی پس از دیگری نقش بر زمین شدند.

صدای آخ و اوخ و داد و فریادشون به هوا رفت!

یکی از دماغش خون میومد ، یکی شیشه عینکش شکسته بود ، یکی پاش رو گرفته بود و خلاصه...

سریع صدای گروه های امدادی زدم تا به جای رسیدگی به مصدومین فرضی مانور به مصدومان واقعی رسیدگی کنند.

بعد از انجام پانسمان و آتل بندی مصدومان را روی برانکارد گذاشتیم و از سالن مدرسه به سمت حیاط حرکت کردیم

وقتی وارد حیاط شدیم بازرسان و ناظران هم ایستاده بودند و مانور را تماشا میکردند.

ما هم به روی خودمان نیاوردیم که قضیه از چه قرار هست

به سایر دوستان اشاره کردم که بالای سر دانش آموزان مصدوم بایستند تا من هم ادامه مانور را بچرخونم!

پس از پایان مانور و خداحافظی ناظران و بازرسان ، مدیر مدرسه که از ماجرا خبردار شده بود به سمت منطقه تریاژ (تخلیه مصدومان) آمد و با نگاهی متعجبانه و خشمناک به دانش آموزانی که باندپیچی شده بودند گفت : این مانور زلزله بود یا خود زلزله ؟؟؟


بیشتر بیاموزیم

آشنایی با زلزله و توضیحات تکمیلی در سایت نجاتگر

آشنایی با اقدامات اولیه قبل ، هنگام و پس از وقوع زلزله در سایت نجاتگر

انجمن حوادث و بلایای طبیعی نجاتگر

طرح سوالات شما در خصوص زلزله در انجمن نجاتگر

اخبار سوانح و حوادث در پایگاه خبری نجاتگر


پ . ن : تصاویر انتخابی نمایشی است و از آرشیو نجاتگر استخراج شده است .


+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 9:21 توسط سـینا

شوخی با خودمون ...


شوخی با خودمون ...

شنیدستم که در صحرای لامرد

خلایق گشته اند هر گوشه ای گرد

غلوم و زایر و مشتی بهادر

دوان هر گوشه ای دنبال چادر

چو خیری از هلال احمر ندیدند

پلاستیک و گونی بر سر کشیدند


پ. ن : مدت یک هفته هست که به صورت متناوب در شهرستان لامرد (واقع در جنوب استان فارس) زمین لرزه با مقیاس های مختلف رخ میده ؛ از همین رو ترس و وحشت نسبی بین برخی ساکنین این منطقه به چشم میخوره . بازار داغ پیامک ها هم که ....
توضیحات بیشتر ؛ نقدهای وارده به عملیات امدادرسانی و سایر موارد مورد بحث در پست های آینده !

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 22:25 توسط سـینا

از موافقت رییس جمهور تا پیچ و خم قانونی .... امدادگر شهید :: بله یا خیر ؟؟؟

  محمود مظفر اظهار داشت: یکی از امدادگران هلال احمر شب گذشته در هنگام امدادرسانی در جاده قزوین - رشت در زمان امدادرسانی بر اثر برخورد یک کامیون با وی دچار جراحت شدید شد که در حال حاضر در بیمارستان شریعتی قزوین بستری و تحت درمان است. وی با بیان اینکه چندی قبل نیز یک امدادگر هلال احمر در امداد رسانی سیل بهبهان جان باخت، گفت: در این راستا و در 2 سال قبل نیز 2 امدادگر هلال احمر طی امدادرسانی جاده‌ای جان باختند. مظفر خاطرنشان کرد: با این وجود تمام امدادگران هلال احمر داوطلبانه به ارائه خدمات امدادرسانی می‌پردازند و حتی پس از جان باختن خانواده آنان از هیچ گونه مزایایی مانند درج شدن نام آنان به عنوان شهید برخوردار نیستند. (تاریخ درج خبر :90/09/20)

مدت یک سال است که دکتر فقیه ریاست جمعیت هلال احمر از موافقت ریاست جمهوری با معرفی جان باختگان حوادث امدادی تحت عنوان شهید و برخورداری خانواده های آنان از حقوق و مزایا خبر داده است. اما این دستور تا کنون به تصویب مجلس شورای اسلامی نرسیده است

درست است که مهم قبول شهادت در درگاه خداوند متعال است و درآخرت مستلزم نشان پرونده شهادت از بنیاد شهید نیست ؛ اما آیا ما که خود رادر امتداد خون شهدا می نامیم و مدعی ترویج فرهنگ ایثارگری و شهادت هستیم باید از این موارد هم غافل باشیم ؟؟

مسلما مقام شهدا در نزد خداوند متعال محفوظ است ( وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ )  و در این راستا ما فقط انجام وظیفه می کنیم ...

چندی قبل نیز در همین وبلاگ موضوعی رو متذکر شدم و شهید امدادگر سروش حق نگهدار را مورد مثال قرار دادم و از این موارد مشابه کم تعداد نیست !!

با امید به اینکه این قانون هرچه سریع تر در خانه ملت به تصویب نمابندگان مردم برسد و خانواده های متوفی و امدادگران مصدوم، حادثه دیده و نقص عضو نیز از بلاتکلیفی خارج شوند ...


در همین رابطه بخوانید »

امدادگری - ایثار - شهادت (نوشته قبلی مرتبط با این موضوع در همین وبلاگ)

موافقت رئيس‌جمهور با عنوان "شهيد " براي جان باختگان امدادگر

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 15:45 توسط سـینا

حسینیه دل

این صــــدای تپش قلـبم نیست

در حسینیه دل سینه زنیست ...


محرم که می‌آید؛ دلت را با خودش می‌برد.

می‌برد و آن را منزه می‌کند، از زنگارهای روزگار.

می‌شوید، عطرآگین می‌کند، صیقل می‌دهد، پاک می‌کند.

   محرم که می‌آید؛ دل‌ها خدایی می‌شود، چشم‌ها هم...

و آن را دلیلی نیست، به جز معجزه‌ی خون خدا.

خونی که شراره‌های آن، تا قیام قیامت در دل ظلم‌ستیزان می‌جوشد.


+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 9:34 توسط سـینا

شجره طيبه



بــســـــــــــــــــــــــــیج
 ستاره سماواتیان در زمین است.
 و صاعقه مرگ ستمگران زمان
 سلاح رهایی محرومان است
و سوهان روح مستکبران
 سنگرنشین سفره هفت‏ سین باصفای آزادی است.
                        مرد سنگر و
                                    سجاده و
                                               سپیده و
                                                           سبزه و
                                                                     سرخ‏رویی و
                                                                                       ستم سوزی.

دلهایتان مأمن مهر خدا، دستهايتان درگاه دعا ، چشمهايتان گوهري پاک و پر بها و قدومتان در ره شهدا ...

ایامتان خجسته

سینا بنافی


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 21:57 توسط سـینا

علائم حیاتی (طنز)

علائم حیاتی

توی غرفه نجــاتگر در نمایشگاه نشسته بودیم ؛ بنده خدایی اومد و وایساد از بالا تا پایین غرفه رو نگاه کرد ...

وقتی نگاهش به کاورمون افتاد زد زیر خنده !

تعجب کردم و گفتم : مگه چیز خنده داری اینجاست که ما ازش خبر نداریم ؟؟؟

گفت : راستش هر موقع بچه های امداد رو میبینم یادم به یه داستانی میفته و خندم میگیره ..

با اصرار ما داستان رو برامون تعریف کرد .

ایشون می گفت : چند ماه پیش به اصرار یکی از دوستانم به کلاسهای امدادی جمعیت هلال احمر دعوت شدم .

سه چهار جلسه از شروع کلاسها گذشته بود و من هر چی به دوستم اصرار می کردم که دیگه دیره و وقت بردن مدارک جهت ثبت نام تموم شده ایشون میگفت که اشکالی نداره ، بیا لااقل یاد بگیری ...

رفتیم و سر کلاس نشستیم.

استاد از چند نفر سوال کرد و خلاصه نوبت به ما رسید . ما هم که سر کلاسها حاضر نبودیم و چیزی بلد نبودیم!! Rolling Eyes Idea

- استاد : شما محبت کنید در مورد علایم حیاتی هر چیزی که بلدید و میدونید توضیح بدید .

یه لحظه با خودم فکری کردم و گفتم:

- علّامه حیاتی از شخصیت های بزرگ دینی و علمی بودن که کتابهای بسیاری از ایشون چاب شده و در علوم فقهی کم نظیر بودن .

در همین حین دیدم همه زدن زیر خنده و استاد گفت : دوست عزیز معلومه که خیلی درسات رو نخوندی ، باید بیشتر مطالعه و تمرین کنی !!! Exclamation Very Happy



پ. ن : خاطره ای که خواندید متعلق بود به نمایشگاه هفته دفاع مقدس سال گذشته ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 9:29 توسط سـینا

عشقی که زندگی می بخشد ...

دانی که خدا چرا تو را داده دو دست؟        من معتقدم که اندر آن سرّی هست

یک دست به کار خویشتن پردازی             بادست دگر ز دیگران گیری دست 


او همچون من و تو ...

حق زندگی دارد

حق شادمانی دارد

حق لبخند دارد

دست به دست هم ، لبخند را به او بازگردانیم

ثانیه ها چون برق میگذرد

کمی شتاب می باید

السابقون السابقون ؛ اولئک المقربون ....


برای کمک به علی اصغر کلیک کنید ...

مشاهده کلیپ ویدیو علی اصغر ( فایل برگزیده سایت آپارات)

( به جمع حامیان علی اصغر بپیوندید )
پ. ن : علی اصغر پسر کوچکی است که سرطان خون دارد خانواده او هر چه داشتند و نداشتند خرج درمان او کرده اند و امروز علاج او را پیدا کرده اند اما هزینه تهیه آن را ندارند . اینک نوبت من و توست که فریاد او را بشنویم و به کمک هم از خاموش شدن شمع وجودش در خانواده کوچک وصمیمی اش جلوگیری کنیم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 23:0 توسط سـینا

چی کارش کنم ؟؟؟؟

- الو ؛ الو ؛ الو

- جانم محسن جان

- سلام سینا

- خیره آقا محسن ؛ چیه نفس نفس میزنی ؟؟؟

- میگما بچه خواهرم ، بچه خواهرم ...

- خب

- نمیدونم چی خورده ، نفسش در نمیاد ، داره کبود میشه ، چهارماهشه ، تروخدا چی کار کنم ؟؟؟

- اصلا هول نکن ، سریع برش گردون روی دستات ،طوری که یه کم شیب داشته باشه ، آروم بزن پشت کمرش ، چند بار بزن .

- باشه ، خداحافظ


بیست دقیقه بعد

- سلام ، خوبی ؟ خدا خیرت بده ، زنگ زدم تشکر کنم ، سر بطری کرده بود تو دهنش گیر کرده بود ، شش هفت بار زدم تا پرتش کرد بیرون ، خواهرم داشت پس میفتاد!

الانم بهم گفت کلی از طرف من تشکر کن ؛ اونایی که سر کلاس گفته بودی اون لحظه همش یادم رفت ، اومدم زنگ بزنم اورژانس گفتم تا بیاد کلی طول میکشه ؛یادم به تو افتاد.

- من که کاره ای نیستم آقا محسن ، لطف خدا بوده ، من به عنوان یک امدادگر فقط وظیفه م رو انجام میدم

- خیلی محبت کردی ، قربان دستت، خدانگهدار

- خواهش می کنم ، خدانگهدار

پایان مکالمه و یک روز شیرین و به یاد ماندنی دیگر ....


  آموزش باز کردن راه تنفسی هنگام ورود جسم خارجی (مانور هایملیخ ) در سایت نجاتگر


+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 11:27 توسط سـینا

پنج سال با شما ...

سلام

امسال هم توفیقی نصیب شد تا بار دیگر مجموعه نجاتگر در جشنواره بین المللی رسانه های دیجیتال خوش بدرخشه و عنوان سوم جشنواره رو در حوزه پایگاه های برتر آموزش الکترونیک کشور از آن خودش کنه .

به عنوان مدیر مجموعه نجاتگر و کوچک ترین عضو این مجموعه بزرگ از همه عزیزان و دوستانی که در طول مدت پنج سال در حوزه فضای مجازی با ما همکاری کردن و از همه مدیران و مسئولان بخش های سایت و بروبچ زحمت کش پایگاه کمال سپاس و تشکر رو دارم .


متن خبر : 



پایگاه اینترنتی نجاتگر در پنجمین جشنواره بین المللی رسانه های دیجیتال موفق به کسب عنوان سوم در حوزه آموزش الکترونیکی کشور شد.

به گزارش پایگاه خبری نجاتگر ، در مراسم اختتامیه "پنجمین جشنواره بین المللی رسانه های دیجیتال" که شامگاه روز دوشنبه 25 مهرماه 1390 در تالار وحدت تهران برگزار شد، سایت نجاتگر از سوی داوران ، رتبه سوم پایگاه های برتر آموزش الکترونیکی در بخش سایتها و وبلاگ ها را بدست آورد.

در این مراسم که با حضور دکتر احمدی نژاد ریاست محترم جمهوری ، حسینی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی و دیگر مدیران بخش توسعه فناوری اطلاعات و رسانه های دیجیتال برگزار شد، در بخش سایت ها و وبلاگ ها، سایت « نجـــاتگر www.Nejatgar.ir » موفق به کسب عنوان سوم در حوزه آموزش الکترونیک جشنواره شد.

در این حوزه که هیچ اثری در مقام اول قرار نگرفت پایگاه اینترنتی آموزش و اطلاع رسانی شیمی عنوان دوم جشنواره را کسب کرد.

در پنجمین جشنواره بین المللی رسانه های دیجیتال ؛ در بخش اینترنت و فضای مجازی حدود سی و هفت هزار سایت و وبلاگ شرکت کرده بودند.

لازم به ذکر است سایت نجاتگر در سومین جشنواره بین المللی رسانه های دیجیتال در سال 1388 موفق به کسب عنوان اول در حوزه سایتهای خدماتی محتوایی شده بود.

پایگاه اینترنتی نجاتگر مرجع آموزش امداد و نجات بسیجیان کشور است که از سال 1385 فعالیتهای خود را در فضای مجازی آغاز کرده است.


جهت مشاهده تصویر در ابعاد واقعی روی آن کلیک کنید ...

پ. ن » این حقیر هم توی عکس هستم ؛ دوستان می تونن به راحتی پیدام کنن


اخبار تکمیلی و گزارش تصویری در سایت نجاتگر (کلیک کـنید..)

+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 11:31 توسط سـینا

عقــــــــرب ...

آی دستـــم ، وای دســــتم

صدای مرتضی بود ؛ سریع از کانکس پریدم بیرون .

دویدم به سمت مواضع ، دیدم افتاده رو زمین و داد میزنه .

- چت شد مرتضی ؟؟ خوردی زمین ؟؟

- نه ، نه ، عقــرب بود

رنگش پریده بود ، تند تند نفس میزد

سریع بند پوتینش رو باز کردم بستم دور دستش

گفتم اصلا نترس ، ریلکس؛ ریلکس باش ، تو که خودت بچه روستایی !

دویدم سمت کانکس جعبه کمک های اولیه رو بیارم ، آخه هم سرباز آتشبار بودم هم بهیار منطقه .

به برادران رسمی که از مشکل به وجود اومده سوال می کردن فقط سریع گفتم: بی سیم بزنید آمبولانس بیاد.

خداییش عقرب هایی عتیقه ای داشت

بقیه سربازا هم از کانکس خودشون اومده بودن بیرون و دور مرتضی جمع شده بودن

گفتم بچه ها برید کنار ؛ همهمه هم نکنید لطفا

یه نایف (تیغ کوچک جراحی) توی وسایلا بود ، بازش کردم و یه خط روی جای نیش که به سختی دیده میشد انداختم

گفتم مرتضی من تازه دندونم رو کشیدم لثه م زخمه خطرناکه بخوام میک بزنم

خودت زحمتش رو بکش

یه نگاه ملتمسانه ای کرد و گفت : ی ی یعنی باید میک بزنم

گفتم اگر جونت رو دوست داری زود باش

صدای مهران زدم گفتم: اگر توی کلمن یخ دارید سریع بنداز توی یه پلاستیک وردار بیار

شروع کرده بود به مک زدن و با بددلی هرچه تمام تر و سراسر استرس مشغول انجام کارش بود

گفتم بیا این قرص آنتی هیستامین رو بخور ، یخ رو بزار روی زخمت تا آمبولانس از اون ور منطقه بیاد

آمبولانس هم آژیــر کشون خودش رو رسوند و مرتضی رو به بیمارستان انتقال داد!

شب که برگشت و قیافش رو به یادش آوردیم، کلی خندیدیم ...



پ . ن : اینم یک خاطره امدادی از دوره خدمت مقدس سربازیم بود که حیفم اومد اون رو تعریف نکنم ...

  کمک های اولیه در گزیدگی ها  (یاد بگیرید در سایت نجاتگر)


+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 18:6 توسط سـینا

به عمل کار برآید ...

صدای زنگ گوشی تلفن همراه ؛ شماره اتاق کشیک !!!

- سلام سینا جان، خوبی ؟ چه خبر ؟

- سلام علیکم ؛ حال شما خوبه ؟ ممنون از لطفتون ، خواهش میکنم. در خدمتم

- فردا (پنج شنبه) برای مانور وقت داری ؟

- سر کار نیستم ؛ در خدمتم ، مانور چی هست به سلامتی ؟

- مانور هفته کاهش اثرات بلایای طبیعی ، بافت قدیمی شهر

- از  همون مانورای نمایشی ؟ برای دلخوش کردن خودمون ؟ خدا کنه پای عمل که میرسه بتونیم بحران رو جمع کنیم ؛ علی الخصوص سازمانهای دیگه که بعضیاشون فقط امکاناتشون رو به رخمون می کشن

به عمل کار برآید ؛ نه به صحبت !!!

در خدمتم ؛ موفق باشید ، خدانگهدار



پ.ن : البته به خاطر عزیمت به سفر تهران و شرکت در مراسم برگزیدگان پنجمین جشنواره بین المللی رسانه های دیجیتال امکان حضور در این مانور برای بنده فراهم نشد ، اما امیدوارم انجام این مانورها فقط صرف نمایش و ساخت فیلم و گزارش نباشد و در عرصه بحران کاربردی و راهبردی باشد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 16:0 توسط سـینا

پرواز تا بی نهایت :: با خاطرات این شهید بزرگ شدم ...

کلاس دوم ابتدایی بودم

زنگ پرورشی رو خیلی دوست داشتم ؛ البته بیشتر به خاطر معلمش 

جوان بود و آرامش خاطر عجیبی داشت

هر وقت جواب سوالهایش رو میدادیم آخر دفتر پرورشیمون یک نقاشی خوشکل می کشید ؛ انصافا هنرمند بود.

یک روز صبح که به کلاس اومد یک کتاب به همراه داشت ؛ نارنجی رنگ ، تصویر یک خلبان نظامی به همراه چند جنگنده ..

پرسید : بچه ها ؛ کسی از جنگ و شهادت چیزی میدونه ؟؟ هر کس دست و پا شکسته جوابی داد

مجدد سوال کرد : از شهدا چی می دونید ؟ و باز هم پاسخ های کودکانه ...

کتاب رو باز کرد و یک داستان از اون رو خوند .

سرگذشت جالبی داشت ، به دل می نشست .

در عالم رویاهای کودکانه چه تصویرسازی ها که در ذهنم نکردم !

آخر کلاس هم رو کرد به همه و گفت : بچه ها اسم کتاب پرواز تا بی نهــایت هست ، مجموعه داستانها و خاطرات سرلشکر خلبان شهید عباس بابایی

حس کنجکاوی و لطافت بی نظیر کتاب مرا مصمم کرد برای مطالعه همه آن ...

عصر همان روز به همراه پدرم سری به کتابفروشی آستان مقدس حضرت شاهچراغ (ع) زدم و از بخت خوب آن کتاب را پیدا کردم و خریدم.

به یک هفته نکشید کل کتاب رو خوندم ؛ برخی واژگانش کمی برایم سخت بود ، اما قـابل فهم.

کمتر از یک ماه دیگر هم آن کتاب را مجدد خوندم و شاید آن را بیش از 5 بار مطالعه کردم.

آنچنان در عمق روح و باور من اثر کرد که به یقین نقطه ای روشن بود برای تحولی شگرف در زندگیم...

از آن پس برای دوستانم این کتاب را هدیه می بردم و به جد تاثیرات آن را در زندگی خودم احساس کردم ؛ هر جا مشکلی سد راهم میشد به این شهید متوسل میشدم و او مرد رویاهای کودکی و جوانی ام بود ...

روحش شاد و راهش پررهرو باد




پ . ن : وقتی از طریق رسانه ها خبردار شدم که سریال شوق پرواز با محوریت معرفی شهید سرلشکر خلبان عباس بابایی در حال ساخت است در پوست خودم نمیگنجدیم . این پست رو هم به همین مناسبت درج کردم. و اینک که آقای سید شهاب حسینی این نقش سخت و مسئولیت ساز را عهده دار است امیدوارم که بتواند شیرینی تصویر ها و باورهای کودکی م را با عنایات خود شهید بازسازی و نمایش دهد. به راستی نسل جوان ما تشنه شناخت مردانی خاکی است که در نهایت سادگی ؛ درس شجاعت ، شهامت ، صداقت دادند و تا ملکوت پر کشیدند

جهت مشاهده وصیت نامه و خاطرات بیشتری از شهید به ادامه مراجعه کنید ...



ادامه مطلب را ببینید ...
+ نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 18:8 توسط سـینا

سیلی آبدار !!!

پیش نوشت :  داستان زیر بخشی از خاطرات پــدرم به عنوان کادر بهداری در دوران هشت سال دفاع مقدس هست که چندین سال پیش برام تعریف کرده بود و هر وقت اون رو به خاطر میارم کلی میخندم

بی مناسبت ندیدم توی این ایام خاطره ساز ، اون رو بازگو کنم . به هر حال هر چی باشه ما شاگرد پدرمون هستیم 


سیلی آبدار !!!

شب عملیات بود و شور و حالی عجیب بین رزمندگان .

من هم به همراه دو تا از بچه های بهداری منطقه ، بسیجی ها رو همراهی می کردم .

هنوز ربع ساعتی از حرکت گردان نگذشته بود که با یک دسته از عراقی ها درگیر شدیم.

آنقدر منطقه درگیری نزدیک شده بود که نیروها تن به تن با هم می جنگیدند.

در همین بین یکی از رزمنده ها در چند قدمی من زخمی شد و افتاد .

سریع خودم رو بالای سرش رساندم و وضعیت اولیه اش رو چک کردم ، خیلی حال خوبی نداشت ، به بچه های امدادگر اشاره کردم که سریع با برانکارد برسوننش عقب و خودم هم با یکی از دیگر از مصدومین به عقب برگشتم .

امدادگرا توی تاریکی و وضعیت ناهموار زمین چند بار زمین خوردن و مصدوم حسابی آب لمبو شد .

بیچاره چند بار آخ و اوخش بالا رفت که بچه ها مانع سر و صداش شدن.

به بهداری که رسیدیم و زیر نور چراغ ؛ دیدم که ای داد ! مصدومی که روی برانکارد بوده از نیروهای عراقی هست ، تا اینجا صداش در نیومده و توی تاریکی هم کسی متوجه نشده.

شهید رستمی (که روحش شاد) از بچه های لــر و شیرین زبان کهگیلویه و بویراحمد در بهداری بود .

تا این وضعیت رو دید دو تا سیلی آبدار خـابوند توی گوش عراقی بیچاره و گفت : کاکاسگ ؛ تو بودی بچه های ما رو معطل کردی و این همه راه تا اینجا ، خسته شون کردی ؟! حقته همینجا خونت رو حلال کنم ؟!

طرف هم (که دو برابر ما هیکل داشت) مثل یک بچه معصوم فقط ما رو نگاه می کرد.

تصویر نوشت : تصویر بالا از رو کتاب رفاقت به سبک تانک انتخاب کردم

رستمی گفت: حاجی بنافی حواست به این پدرسوخته باشه من برم اسلحه رو بیارم مادرش رو به عزاش بشونم .

عراقیه تا اسم اسلحه و جدیت شهید رستمی رو دید با حال نزارش گفت : خمینی ، خمینی ، الموت لصدام ، الموت لصدام

گفتم رستمی بیخیال ، طرف گناه داره ، تا اینجا آوردیمش . لااقل بزار مداواش کنیم ، بعد می فرستیمش عقب ، دوران اسارت رو با رفقاش حال کنه ...

و همین کار را هم کردیم ...

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 10:54 توسط سـینا

بدون شرح

به یاد گذشته ها ....


+ نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 6:53 توسط سـینا

شب‏ها و روزهای تو در دغدغه یـاری و امداد می‏گذرد ...
هرجــا نیازی باشد، مــرز یاری رساندن تـــــو تا آن‏جاست کـه تــــــــوانایی ‏ات یاری ات کند؛
و دیگــر هیچ مــرزی برای نکوکـاری تـو نیست ...
-----------------------------------
سینا بنافی ؛ مدیر سایتهای نجاتگر ، شهدای امدادگر و عضو تـــیم تبیـــــان فــارس.
ساکن شهر شیراز ، اگر قـابل باشـیم یـه بسیجی امـدادگـر. تا همین جا کافیه ، بیشتر از این غلو میشه ...
www.SinaBanafi.ir
-----------------------------------
Admin [AT] Nejatgar.com
-----------------------------------

کلیه ی مطالب این وبلاگ محفوظ و متعلق به سینا بنافی می باشد. کپی برداری با ذکر نام منبع بلامانع می باشد.
طراحی قالب توسط
یاس تم+ Support & Host توسط نجاتگر